نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۷۴۲ فیض کاشانی

فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

دلا برخیز و پائی بر بساط خود نمائی زن

برندی سر برار آتش درین زهد دریائی زن

در آدر حلقه مستان و در کش یکدو پیمانه

بمستی ترک هستی کن دم از فرمانروائی زن

کمر بر بند در خدمت چونی از خویش خالی مشو

ز بی برگی بجو برگ و نوای بی نوائی زن

اسیر نفس بودن در خراب آباد تن تا کی

قدم در عالم جان نه در از خود رهائی زن

بخلوتخانه وحدت درا از خویش یکتا شو

بسوز این خرقه یا چاکی برین دلق دو تائی زن

زره گم گشتن اندر ظلمت آباد هوس تا چند

براه آی آتش اندر آرزوهای هوائی زن

بیفکن آنچه در سر داری و پای اندرین ره نه

گدائی کن درین درگاه و کوس پادشائی زن

بمردی وارهان خود را ازین بیگانگان بگسل

بشهر آشنائی آ صلای‌ آشنائی زن

ز پا افتادهٔ در راه وصل دوست خیزای فیض

دو دست استعانت در جناب کبریائی زن

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر دعوتی به رهایی از قید و بندهای مادی و نفسانی است. شاعر از دلا می‌خواهد که از زهد ظاهری دست بردارد و به دنیای واقعی و معنوی وارد شود. او از خواننده می‌خواهد که خود را از اسارت نفس رها کند و به وحدت و یکی شدن با حقیقت برسد. در این مسیر، باید از تعلقات دنیوی دست بردارد و به دنبال آتش عشق و عشق الهی باشد. شاعر تشویق می‌کند که در این راه به درگاه خداوند گدایی کند و از او یاری طلبد تا به آشنایی با حقیقت و وصال دوست نائل شود. در نهایت، دعوت به شجاعت و اقدام در راه وصل و فیض الهی است.