غزل شمارهٔ ۷۸۱ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
ای بت خوش لقا بیا چشم نزار من به بین
کلبهٔ من دمی درا ناله زار من به بین
خون چکدم ز دیدها بر رخ زرد جا بجا
سوی من آ بعزم سیر نقش و نگار من به بین
شد همگی ز غصه خون از ره دیده شد برون
غرقه بخون دل شدم جیب و کنار من به بین
عشق ز دیده برد خواب از دل و جان گرفت تاب
در جگرم نماند آب رونق کار من به بین
داغ غم تو میبرم بر سر تربتم بیا
شعله داغ غم نگر شمع مرا ز من به بین
فیض چو شکوه میکند با دل او چه کردهٔ
آینه کن ز کار خود صورت کار من به بین
هیچ وفا نمیکند غیر جفا نمیکند
روی بما نمیکند لطف نگار من به بین
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به محبوبش میگوید که به دیدار او بیاید و حال زار او را ببیند. او از رنج و درد عشق صحبت میکند و بیان میکند که چشمانش از اشک پر شده و دلش به شدت غمگین است. شاعر همچنین به عاطفه درونی خود اشاره میکند و میگوید که غم محبوبش بر روح و جان او تأثیر گذاشته و او را بیخواب کرده است. او با اشاره به داغ غم، از محبوبش میخواهد که به او سر بزند و وضعیت دردناک خود را به او نشان دهد. در انتها، شاعر به عدم وفای معشوق اشاره میکند و از فقدان محبت او شکایت میکند.