غزل شمارهٔ ۸۳۴ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)
ای دوست بیا که طاقتم طاق شده
جان و دل و دین بوصل مشتاق شده
شبها تا کی شمارم اختر گوئی
جسمم همه وقف این کهن طاق شده
جان مانده ز فکر و ذکر و تن هم ز عمل
بر دوش روان بار بدن شاق شده
نه صبر بدل مانده نه قوت ببدن
اعضای رئیسه روح را عاق شده
اجزای تنم ز یکدگر پاشیده
شیرازه گسسته دفتر اوراق شده
گفتن باشاره رفتنم با دست است
مژگانست زبان و ساعدم ساق شده
چندی غم و خرمی بهم میخوردم
هر جرعه کنون غمیست راواق شده
حالی دارم که هرکه بر من گذرد
تا دیده سراسر همه اشفاق شده
ای فیض بیا ز شکوه بگذر تن زن
اینست که جان گذشته و چاق شده
این ظلمت ظاهر بعدم گشته روان
باطن ز ثنای قدس اشراق شده
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به شدت از درد و فراق عشق سخن میگوید. او در حس یأس و ناامیدی به سر میبرد و احساس میکند که طاقت او تمام شده است. شبها به ستارهها نگاه میکند و از تنهایی و دوری عشقش رنج میبرد. اعضای بدنش از تحمل این درد ناتوان شدهاند و به نظر میرسد که روح و جسمش در حال جدا شدن از هم هستند. او از عدم قدرت جسمی و روحیاش میگوید و احوالش به قدری نابسامان است که دیگران هم از دیدن او متأثر میشوند. در نهایت، شاعر از فیض و نور الهی دعوت میکند تا به او کمک کند و از این رنج و تاریکی رهایی یابد.