غزل شمارهٔ ۹۰۴ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بیک نظر کندم دیده مبتلای کسی
ندیده است چو دیده کسی بلای کسی
خرابی دل من نیست جز زدیدهٔ من
که بسته باد چنین روزن از سرای کسی
ز دست دیده چه سازم مرا بجان آورد
کسی چگونه کشد روز و شب جفای کسی
من از کجا و غم عشق بیغمان ز کجا
چه لازمست کسی غم خورد برای کسی
ز دیده شکوه کنم یا ز جور مهرویان
بلاست بدتر یا مایهٔ بلای کسی
ز عشق شکر کنم یا کرشمهٔ معشوق
دواست خوشتر یا مایهٔ دوای کسی
وفا و مهر ازینان طمع مدار ایدل
نمیشوند نکویان بمدعای کسی
چو دیده دید و طپیدن گرفت دل نتوان
بغیر آنکه نهد دل کسی برای کسی
چو دل ز سینه برون رفت و با کسی پیوست
طمع مدار دگر گردد آشنای کسی
ز غیر شکوه برم سوی بار از و بکجا
بهر کسی نتوان گفت ماجرای کسی
ز بیوفائی خوبان بجان رسد گرفیض
سزای اوست که دل بست در وفای کسی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان رنج و درد عاشقانه میپردازد. شاعر از چشمان خود شکایت میکند که باعث شدهاند دلبستگی به کسی داشته باشد و از بلای عشق رنج ببرد. او به این نکته اشاره میکند که این خرابی دل تنها به خاطر دیدگان و احساسات اوست و نه کسی دیگر. شاعر از بیوفایی و جفای معشوقان صحبت میکند و نشان میدهد که عشق و وفا در این دنیا نایاب است. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که باید از عشق و دلبستگی شکوایه کند و این درد را تنها خودش به دوش بکشد، زیرا هرکس نمیتواند بار این غم را به دوش گیرد.