غزل شمارهٔ ۹۰۷ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
گفتم رخت ندیدم گفتا ندیده باشی
گفتم ز غم خمیدم گفتا خمیده باشی
گفتم ز گلستانت گفتا که بوی بردی
گفتم گلی نچیدم گفتا نچیده باشی
گفتم ز خود بریدم آن باده تا چشیدم
گفتا چه زان چشیدی از خود بریده باشی
گفتم لباس تقوی در عشق خود بریدم
گفتا به نیک نامی جامه دریده باشی
گفتم که در فراقت بس خون دل که خوردم
گفتا که سهل باشد جورم کشیده باشی
گفتم جفات تا کی گفتا همیشه باشد
از ما وفا نیاید شاید شنیده باشی
گفتم شراب لطفت آیا چه طعم دارد
گفتا گهی ز قهرم شاید مزیده باشی
گفتم که طعم آن لب گفتا ز حسرت آن
جان بر لبت چه آید شاید چشیده باشی
گفتم به کام وصلت خواهم رسید روزی
گفتا که نیک بنگر شاید رسیده باشی
خود را اگر نه بینی از وصل گل بچینی
کار تو فیض اینست خود را ندیده باشی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به روش گفتگو بین گوینده و محبوب به تصویر کشیده شده است. گوینده در تلاش است تا احساسات و تجربیات خود را درباره عشق، فراق و دردهای ناشی از آن بیان کند. محبوب در پاسخ به گوینده میگوید که اگرچه او به برخی از چیزها دست نیافته، اما به نوعی آنها را تجربه کرده است. در نهایت، پیام اصلی این است که در عشق و احساسات عمیق، اگرچه ممکن است تجربههای سخت و دردناک داشته باشیم، ولی درک و شناخت عمیقتری از خود و وجود خود به دست میآوریم.