غزل شمارهٔ ۹۱۶ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)
سرکشیهای جوانان تا کی
دل ما در غم اینان تا کی
از پریشانی زلف ایشان
دل عشاق پریشان تا کی
از فسونهای خوش خوش چشمان
چشم و دل واله و حیران تا کی
از سراپای سراپا سوزان
شعله سان سینه فروزان تاکی
با دل ریش و تن خستهٔ زار
دور از آن مرهم و درمان تا کی
دوست را راتبه حرمان تا چند
غیر را وصل فراوان تا کی
فیض از سرّ حقیقت دم زن
این سخنهای پریشان تا کی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار به سرکشی و دلخوری جوانان اشاره دارد و از غم و پریشانی عشق میگوید. او از جذابیتهای چشمان معشوق و تأثیر آن بر ناآرامی دل عاشقان سخن میگوید و از درد و رنجی که در فراق دوست متحمل شدهاند، ابراز ناراحتی میکند. شاعر به دلمشغولی و حیرت ناشی از عشق اشاره میکند و از بیپناهی و دوری از مرهمها و درمانها گلایه دارد. او از وضعیت ملتهب عشق و حرمان میپرسد و در نهایت، از حقیقت و نیاز به کلامی صاف و روشن سخن میگوید.