غزل شمارهٔ ۹۲۱ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
ای که خواهی دل ما را به جفاها شکنی
نکنی هی نکنی هی نکنی هی نکنی
طاقت سنگ جفا، شیشه دل کی آرد
نزنی هی نزنی هی نزنی هی نزنی
نخل امّید تو کز وی چمن دل تازه است
نکنی هی نکنی هی نکنی هی نکنی
ای که گفتی نکنم چارهٔ درد تو به ناز
بکنی هی بکنی هی بکنی هی بکنی
عهدها چون دل ما چند شکستیّ و دگر
شکنی هی شکنی هی شکنی هی شکنی
دوست را از نظر خویش چرا بیجرمی
فکنی هی فکنی هی فکنی هی فکنی
گفتی ای فیض من از عشق بتان دل بکنم
نکنی هی نکنی هی نکنی هی نکنی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر به موضوع دلشکسته و دلتنگی میپردازد. شاعر از کسی میخواهد که به او جفا نکند و احساسات او را جریحهدار نسازد. او به سختی تحمل درد را ندارد و میگوید که نخل امیدش از طرف کسی که دوستش دارد، در حال خشکی است. شاعر به یاد میآورد که این شخص وعدههای زیادی داده که بر دل او اثر گذاشته، اما در عمل به آنها وفا نکرده است. در نهایت، احساس بیوفایی و دوری را ابراز میکند و از بیعدالتی در جدایی میگوید.