غزل شمارهٔ ۹۵۴ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
ای شاهد شاهدان کجائی
وی آب رخ بتان کجائی
ای جان هر آنچه در جهانست
وز تو روشن جهان کجائی
ای هیچ مکان ز تو تهی نه
وی پر ز تو لامکان کجائی
ای چشم و چراغ عالم دل
ای جان جهان و جان کجائی
من تاب فراق تو ندارم
ای از نظرم نهان کجائی
ای کام دل شکسته من
وی آرزوی روان کجائی
دیدار بکس نمینمائی
ای در همه جا عیان کجائی
بیروی تو دل بود فسرده
ای گرمی عاشقان کجائی
از فیض تو سوخت فیض دلرا
او را تو میان جان کجائی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به محبوب خود میپردازد و از او میخواهد که کجا است. او محبوب را به عنوان شاهدی بر همه چیز، روح هر موجودی، و روشنایی جهان معرفی میکند. شاعر از فراق محبوب رنج میبرد و میگوید که دل او بدون دیدار محبوب سرد است. او به شدت longing دارد و از غیبت محبوبش ناراحت است. در نهایت، شاعر از محبوب میپرسد که چرا در همه جا آشکار است اما در کنار او نیست.