غزل شمارهٔ ۹۵۸ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)
سر خستگان نداری بگذار ما نیائی
غم کشتگان نداری بمزار ما نیائی
تنم از غبار گردد بره گذارت افتد
تو بگردی از ره خود بغبار ما نیائی
بغمی نیوده پا بست نشده زمامت از دست
تو که بار غم نداری بقطار ما نیائی
ز خرابهٔ وفایم تو ز شهر بیوفائی
ز تو چون وفا نیاید بدیار ما نیائی
دلم از غم میانت شب و روز میگدازد
نشویم تا چو موئی بکنار ما نیائی
نشود خرابهٔ دل ز عمارت تو آباد
تو از این سرا برون رو تو بکار ما نیائی
چه شکایتست ای فیض که شنیده است هرگز
که کسی بیار گوید تو بکار ما نیائی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از غم و درد ناشی از دوری و بیوفایی معشوق سخن میگوید. او با زبانی حسرتآلود بیان میکند که اگر معشوق به سراغ او نیاید، زندگیاش پر از غم خواهد بود. او از خستگی و بیوفایی معشوق شکایت دارد و میگوید که دلش از عذاب عشق به آتش میکشد. شاعر به نوعی انتظار دارد که معشوق از بیتوجهی خود دست برداشته و به سوی او بازگردد، در غیر این صورت، دل او همچنان خراب و ویران خواهد ماند. در کل، این شعر احساسی عمیق و توصیفی از غم و درد عشق را به تصویر میکشد.