نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۷ فیض کاشانی

فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

اگر به کوی امامم بود مجال وصول

رسد به دولت وصلش نوای من به حصول‏

من شکسته بی‏دست و پا به درگه او

به هیچ باب ندارم ره خروج و دخول‏

کجا روم چکنم حال دل کرا گویم

که گشته‏ام ز فراق امام خویش ملول

همین بس است که او را ببینم و در پاش

پس از محاربه دشمنان شوم مقتول

دلم چو گشت مصیقل به صیقل مهرش

بود ز زنگ حوادث بر آینه مصقول

بگشت بر همه دلها حدیث شوق امام

نیافت چون دل من گوشه برای نزول

بگو ثنای امام زمان به جان و به دل

که می‏رسد مدد فیض از نفوس و عقول

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به عشق و longing شاعر به امام خود اشاره دارد. شاعر می‌گوید که اگر به کوی امامش برسد، خوشبختی و آرامش حاصل خواهد شد. او احساس می‌کند به دلیل دوری از امامش، دلتنگ و ناتوان است و هیچ راهی برای ورود به درگاه او ندارد. شاعر از غم دوری امامش به شدت رنج می‌برد و آرزوی شهادت در راه او را دارد. در نهایت، او به ستایش امام زمان می‌پردازد و بر این باور است که فیض و مدد از سوی او به دل‌ها و عقل‌ها می‌رسد.