نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۰ فیض کاشانی

فیض کاشانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

یاد مهدی چه کنم صبر به صحرا فکنم

و اندرین کار دل خویش به دریا فکنم

دیده دریا کنم از خون جگر در شوقش

راز سربسته خود را به خدا وافکنم‏

مایه خوش‏دلی آنجاست که دلداری هست

می‏کنم سعی که خود را مگر آنجا فکنم

فلک از تیر غمت بر جگرم زد من هم

عقده در بند کمر ترکش جوزا فکنم‏

شور و غوغا و فغان در ملکوت اندازم

غلغل ولوله در گنبد مینا فکنم‏

از دل تنگ گنه‏کار برآرم آهی

کآتش اندر گنه آدم و حوا فکنم

به دعا دست برآورده ز آه سحری

بهر تأثیر دعا تیر به هر جا فکنم

گفتگو را بهل ای فیض بیا تا خود را

بهر تفتیش درین عرصه غبرا فکنم

چون توان برد به سر در طلب وصل تو عمر

من چرا عشرت امروز به فردا فکنم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به یاد مهدی (عج) می‌افتد و احساسات عمیق و دلتنگی‌اش را بیان می‌کند. او پیشنهاد می‌کند که برای درک و تسلی خاطر خود، دل را در صحرا رها کند و کسالت‌های روحی‌اش را در دریا غرق کند. شاعر از درد و غم ناشی از دوری مهدی سخن می‌گوید و احساس می‌کند که برای خوشحالی و دلداری باید خود را به جایی برساند که آن کمال و آرامش وجود دارد. او همچنین می‌خواهد غم و غصه‌اش را در ملکوت بپراکند و از دل تنگش آوازی سر دهند که هشداری باشد به نسل بشر و دلیلی برای طلب آمرزش. در نهایت، شاعر به این نتیجه می‌رسد که نباید شادی روز را به فردا موکول کند و باید تلاش کند تا به وصال معشوق برسد.