نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۰ فیض کاشانی

فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز در درا و شبستان ما منور کن

هوای مجلس روحانیان معطر کن

ستاره شب هجران نمی‏فشاند نور

به آفتاب رخت روز ما منور کن

برون خرام و برافروز عالمی ز رخت

سخن بگوی و جهان پر ز درّ و گوهر کن

بگو به خازن جنت که خاک مجلس ما

به تحفه بر سوی فردوس و عود مجمر کن

چه لاله داغ دل و اشک‏های خونین بین

بیا بیا و تماشای باغ و منظر کن

طمع به وصل شما حدّ چون منی نبود

حوالتم به یکی از نقاط دیگر کن

ز زهد خشک به جائی نمی‏رسی ای فیض

به روز شربت وصلش دهان ما تر کن‏

به آب تقوی و طاعت به کار تخم ولاش

دماغ را ز گل باغ دل معطر کن

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از معشوق خود درخواست می‌کند که حضورش را بر مجلس روحانیان بگستراند و فضای آن را خوشبو کند. او می‌گوید که در شب فراق، ستاره‌ای نمی‌تابد و از معشوق می‌خواهد که مانند آفتاب بر او بتابد. شاعر همچنین اشاره می‌کند که مجلسش بهشت را به یاد می‌آورد و از معشوق می‌خواهد که بر آن بیفزاید. او به درد دل و اشک‌های خود اشاره می‌کند و از معشوق می‌خواهد که بیاید و زیبایی‌های دل‌انگیز را نمایش دهد. در نهایت، شاعر به این نکته اشاره دارد که زهد خشک و تنها به طاعت نمی‌رسد و از معشوق درخواست می‌کند که با محبت و وصال خود او را سیراب کند.