نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۱ فیض کاشانی

فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به خاک پای امام و به حق نعمت او

که نیست در سر من جز هوای خدمت او

بهشت اگرچه نه جای گناهکاران است

گناه سوز بود آتش محبت او

اگر به معصیت آلوده گشت دامن من

چه باک، پاک بود طاعتش به همت او

دمی خفاش گر افسرد غنچه دل را

شکفته می‏شود از نوبهار دولت او

بود زمین و زمان از قدوم او خرم

که او خلیفه حق است و دست قدرت او

چو دست بر سر ترسو نهد شجاع شود

بخیل حاتم طی گردد از کرامت او

مطیع و عاصی خرد و کلان و ضیع و شریف

برند بهره ز فیض زلال رحمت او

از آن پر است دل فیض از ولای امام

که از نخاله طین وی است طینت او

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به ستایش امام و نعمت‌های او می‌پردازد. شاعر ابراز می‌کند که تمام آرزوهای او خدمت به امام است و حتی اگر گناهکار باشد، آتش محبت امام او را می‌سوزاند و نجات می‌دهد. بهشت به خاطر محبت امام، برای گناهکاران نیز ممکن است جلب کند. امام به عنوان خلیفه حق، زمین و زمان را زنده و شاداب می‌کند. او می‌تواند ترس را به شجاعت تبدیل کند و بخیل‌ترین افراد را به بخشندگی وادارد. همه افراد، اعم از کوچک و بزرگ، از رحمت امام بهره‌مند می‌شوند و دل شاعر پر از محبت و ولای امام است.