شمارهٔ ۱۳۲ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
آرم ای مولای من یک قطره از دریای تو
گفته گویا حافظ این ابیات در سودای تو
ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو
زینت تاج و نگین از گوهر والای تو
آفتاب فتح را هر دم طلوعی میدهد
در لباس خسروی رخسار مه سیمای تو
گرچه خورشید فلک چشم و چراغ عالمست
روشنائیبخش چشم اوست خاک پای تو
جلوهگاه طایر اقبال گردد هر کجا
سایه اندازد همای چتر گردونسای تو
از رسوم شرع و حکمت با هزاران اختلاف
نکته هرگز نشد فوت از دل دانای تو
آنچه اسکندر طلب کرد و ندادش روزگار
جرعهای بود از زلال لعل جانافزای تو
عرض حاجت در حریم حضرتت محتاج نیست
راز کس مخفی نماند با فروغ رای تو
خسروا پیرانهسر فیضت جوانی میکند
بر امید عفو جانبخش گنهفرسای تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این اشعار، مدح و ستایش از یک مولای بزرگ است که او را به عنوان دریا و سرچشمه تمام خوبیها توصیف میکند. شاعر به عظمت و زیبایی مولی اشاره میکند و میگوید که هرچه در دنیا وجود دارد، به نوعی به او وابسته است. خورشید که نماد روشنی و علم است، از خاک پای او روشن میشود و ظل و سایه او بر همه جا گسترده است. او همچنین از دانایی و حکمت مولی میگوید که هیچ نکتهای از او پنهان نیست و حتی بزرگان تاریخ مانند اسکندر نیز به خاطر درک نکردن او از نعمت او بیبهره ماندهاند. شاعر در نهایت به این نکته اشاره میکند که نیازی به درخواست و حاجت در برابری او نیست، زیرا تمام رازها و نیازها در پرتو فرمان و اندیشه او روشن میشود.