نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۰ فیض کاشانی

فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

کتبت قصّة شوقی و مدمعی باکی

بیا که بی‌تو به جان آمدم ز غمناکی‏

زمانه را نتوان دید بی‌امام زمان

فکیف حالک یا دهر! ایّ مولاکی‏

ز خاک پای تو داد آبروی لاله و گل

چو کلک صنع رقم زد به آبی و خاکی

که را رسد که کند عیب دامن پاکت

که همچو قطره که بر برگ گل چکد پاکی

کسی چگونه ز وصف تو دم تواند زد

که سرّ صنع خدایی ورای ادراکی‏

همیشه در نظری گرچه دوری از بر ما

ز وصل هجر تو هم شاکریم و هم شاکی

رسوم شرع به تدریج از میان برداشت

فقیه جاهل و کاهل ز جهل بی‌‏باکی‏

به قدر آنچه توانیم فیض می‏‌گوییم

که زاد رهروان چستی است و چالاکی‏

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از شوقی و احساس دلتنگی او برای امام زمان (عج) صحبت می‌کند. شاعر بیان می‌کند که به خاطر نبود امام زمان به شدت رنج می‌برد و نمی‌تواند زمانه را بدون ایشان تحمل کند. او به زیبایی طبیعت اشاره می‌کند و می‌گوید که پاکی و زیبایی در دامن امام زمان جاری است. همچنین، او به این موضوع اشاره می‌کند که هیچ کس نمی‌تواند به درستی وصف امام زمان را بیان کند و حتی اگر دور از او باشد، همواره در دلش احساس عذاب و شکرگزاری دارد. شاعر به تغییرات منفی در دین و فقه اشاره می‌کند و به امید بهره‌مندی از فیض امام زمان و سیر به سوی حقایق دینی تأکید می‌کند.