نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۹ فیض کاشانی

فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

توئی به جای دو جدت سر جهان را تاج

سزد که از رؤسای جهان ستانی باج

ز چه برآ و جهان را چو آب روشن کن

به روشنائی روشن‏تر از شب معراج

برآی تو ز تو گیرد چراغ عقل فروغ

برآی تا ز تو یابد متاع شرع رواج‏

برآی تا به حضور تو مرده زنده شود

برآی تا به ظهورت شود هبا وهاج‏

سری به ما بکش و کار ما به سامان کن

ز علم خویش رسان درد جهل ما به علاج

برآ که بی تو شبم همچو روز رستاخیز

سیاه بی تو نهارم چو ظلمت شب داج

فتاد در دل فیض اشتیاق چون تو شهی

کمینه بنده خاک در تو بودی کاج

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از موجودی بزرگ و فرزانه (که به نظر می‌رسد به یک پیامبر یا ولی اشاره دارد) درخواست می‌کند که با ظهور و وجود خود، جهان را روشن و متحول کند. او به اهمیت و ارزش این شخصیت برای مردم اشاره می‌کند و از او می‌خواهد که از علم و دانش خود، دردها و مشکلات بشر را درمان کند. شاعر خود را در مقابل این شخصیت بزرگ، بنده و خاکسار می‌داند و به شدت yearning او را احساسی عمیق و درونی بیان می‌کند. همچنین، او به وضعیت تاریک و ناامیدکننده بدون این فرشته نجات اشاره کرده و خواستار ظهور او برای زنده شدن دل‌ها و رفع جهل است.