شمارهٔ ۶۱ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
بسوختیم در این آرزوی خام و نشد
هزار حیله برانگیختیم تا شاید
بریم ره به سراپرده امام و نشد
به معرفت نرسی تا به وصل او نرسی
که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد
فغان که در طلبش عمر رفت و یک ساعت
ز وصل دلکش او خواستیم کام و نشد
دریغ و درد که در جستجو سرآمد عمر
شباب و شیب در این کار شد تمام و نشد
در آرزوی لقایش بسوختیم ای فیض
گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از ناکامی و بلااستفادهگی در جستجوی وصال معشوق و حقیقت سخن میگوید. او به سختی و تلاش برای رسیدن به مقصدش اشاره میکند، اما در نهایت تنها حسرت و درد بر جای میماند. با وجود هزاران حیله و کوشش برای درک و وصال، نتیجهای حاصل نمیشود و عمرش در این تلاشها به سر میرسد. شاعر در نهایت از افکار و آرزوهای خود ناامید شده و به بیان غم و اندوه ناشی از ناکامیاش میپردازد.