شمارهٔ ۶۲ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نفس برآید و مقصود بر نمیآید
فغان که بخت من از خواب بر نمیآید
کسی ز مهدی هادی نشان نمیبخشد
به سوی ما ز خیالش خبر نمیآید
به آب دیده شب و روز تربیت کردم
نهال گلبن شوقش به بر نمیآید
در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوز
زمان محنت هجرش به سر نمیآید
صبا به چشم من انداخت خاکی از کویش
که آب زندگیم در نظر نمیآید
ز شست صدق گشادم هزار تیر دعا
وزان میانه یکی کارگر نمیآید
چه سعیها که نمودیم فیض در ره او
دریغ کار ز ما این قدر نمیآید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان حالتی از ناامیدی و اشتیاق شاعر اشاره دارد. شاعر از بخت بد خود و غفلت آن نام میبرد و به انتظار نشسته است تا مهدی هادی (شخصی محبوب) به او توجه کند، اما هیچ نشانهای از او نمیبیند. او با اشک و غم، آرزوی وصال را در دل میپروراند، ولی تلاشهایش به ثمر نمیرسد. زمان در حال گذر است و سالها میگذرد، اما ملاقات با محبوب همچنان دور مانده است. شاعر حسرت میخورد که با وجود دعا و کوششهای بسیار، موفقیتی حاصل نمیشود و کار از دست او خارج شده است. در مجموع، این شعر احساسی عمیق از longing و ناامیدی را منتقل میکند.