شمارهٔ ۷ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
مژده آمدنت داد صبا دوران را
رونق عهد شبابست دگر ایمان را
ای صبا گر به مقیمان درش بازرسی
برسان بندگی و خدمت مشتاقان را
گر به منزلگه آن نایب حق ره یابم
خاک روب در آن خانه کنم مژگان را
رفعت پایه ما خدمت اهل البیت است
نیست حاجت که بر افلاک کشیم ایوان را
بنده آل نبی باش که در کشتی آل
هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را
ترسم آن خیره که بر شیعه او میخندد
در سر کار تشیع کند آخر جان را
ماه کنعانی من! مسند مصر آن تو شد
وقت آنست که بدرود کنی زندان را
یک نظر دیدن رویت ز خدا خواهد فیض
در سرش آن که به پای تو فشاند جان را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به خوش آمدن مژدهای اشاره میکند که صبا (نسیم) آن را آورده و از رونق جوانی و ایمان دوباره سخن میگوید. او از صبا میخواهد که سلام و ارادت خدمتگزاران را به اهل بیت برساند و خود را در خدمت به آنها معرفی میکند. شاعر در آرزوی ملاقات با نایب حق است و میخواهد با اشکهایش خاک آن مکان مقدس را جارو کند. او تأکید میکند که ارزش انسان در خدمت به اهل بیت است و نیازی به بلندمرتبه کردن خود ندارد. با اشاره به آداب و رسوم شیعه، شاعر به خطراتی که ممکن است برای پیروان اهل بیت ایجاد شود، هشدار میدهد. همچنین، به تجلی نور خدا در دیدن چهره معصوم اشاره میکند و به عشق و فداکاری در این راه اشاره دارد. در نهایت، او امیدوار است که نگاه یکباره به آن چهره مقدس، بر سر محبت و جان او بیفزاید.