شمارهٔ ۸ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
دل میرود ز دستم صاحب زمان خدا را
بیرون خرام از غیب، طاقت نماند ما را
ای کشتی ولایت، از غرق ده نجاتم
باشد که باز بینم، دیدار آشنا را
ای صاحب هدایت، شکرانه ولایت
از خوان وصل بنواز، مهجور بینوا را
مست شراب شوقت، این نغمه میسراید:
هات الصبوح حیوا، یا ایها السکارا
ده روزه مهر گردون، افسانه است و افسون
یک لحظه خدمت تو، بهتر ز ملک دارا
آنکو شناخت قدرت، هرگز نگشت محتاج
این کیمیای مهرت، سلطان کند گدا را
آئینه سکندر، کی چون دل تو باشد
با آفتاب تابان، نسبت کجا سها را
در کوی حضرت تو، فیض ار گذر ندارد
در بارگاه شاهان، ره نیست هر گدا را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به احساسات و دلتنگیهای خود از غیبت امام زمان (عج) اشاره میکند و از خداوند درخواست میکند که او را از این حال نجات دهد. او به کشتی ولایت اشاره میکند که میتواند او را از غرقی نجات دهد و امیدوار است که دوباره دیدار عزیزانش را ببیند. در ادامه، شاعر شکرانه ولایت را میگوید و بیان میکند که عشق به صاحب هدایت او را مست کرده است. او به مقایسهٔ خدمت به محبوب با داشتن ملک و دارایی میپردازد و بیان میکند که کسی که قدرت و عظمت خدا را بشناسد هرگز محتاج نخواهد بود. در نهایت، شاعر اشاره میکند که در کوی حضرت او، هیچگاه فیضی برای غیر اولیا و شاهان وجود ندارد و این نشان از مقام والای امام دارد.