شمارهٔ ۹۴ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
جان نخواهد که شود ز آتش شوق تو خلاص
ماهی دلشده در بحر خیالت غواص
به هواداری تو شمع صفت از سر سوز
کردم ایثار تن خویش ز روی اخلاص
هم چو پروانه بر شمع جمال تو تمام
تا نسوزم نشوم ز آتش آن نشأه خلاص
کیمیای نظر آل نبی خاک مرا
زر خالص کند ار چند بود همچو رصاص
قدر این طایفه را تا نشناسد مؤمن
نشود در حرم حضرت حق خاص الخاص
قدر این قوم مقرب نشناسد عامی
بعد از این فیض مگو این سخنان جز به خواص
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این بیتها شاعر به شدت دلبسته و شیفته محبوب خود است و از شوق و عشقش به او سخن میگوید. او همچون ماهی در دریای محبت غوطهور است و برای خوشنودی محبوب، خود را فدای او میکند. در اشعارش اشاره دارد که پروانهوار به دور شمع جمال محبوب میچرخد و حتی در آتش عشق او میسوزد. همچنین، شاعر به ارزش این طایفه خاص و مقرب به خداوند اشاره میکند و میگوید که شناخت آنها مخصوص مؤمنان واقعی است و دیگران نمیتوانند به درستی قدر آنها را بدانند.