غزل شمارهٔ ۱۶۱ فروغی بسطامی
فروغی بسطامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نظر ز روی تو صاحب نظر نمیبندد
که هیچ کس به چنین روی در نمیبندد
دلم ز صورت خوب تو پی به معنی برد
که چرخ نقشی ازین خوب تر نمیبندد
زمانه زان لب شیرین اگر خبر گردد
به راستی کمر نیشکر نمیبندد
به خاک کوی تو شب نیست کاب دیدهٔ من
ره گذرگه باد سحر نمیبندد
ز قامت تو چنان پایمال شد طوبی
که تا به روز قیامت کمر نمیبندد
کبوتران حرم را به جز تو کافرکیش
پس از هلاک کسی بال و پر نمیبندد
جز آن پسر که منش دوست چون پدر دارم
کسی میان پی قتل پدر نمیبندد
وفا نمودم و پاداش آن جفا دیدم
که گفت نخل محبت ثمر نمیبندد
هزار بار به خون گر کشی فروغی را
ز آستان تو بار سفر نمیبندد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و زیبایی است که به طور خاص به چهره محبوب اشاره دارد. شاعر میگوید که هیچ کس نمیتواند به اندازه چهره محبوبش، زیبایی را توصیف کند و او با دلش به عمق معنی زیبایی پی برده است. همچنین، اشاره میکند که زمان و مکان نمیتوانند به زیبایی او افزوده کنند و عشق او چنان عمیق است که حتی در روز قیامت نیز تاثیرش پابرجا خواهد بود. شاعر همچنین به سایر عواطف انسانی چون وفا و خیانت میپردازد و میگوید که وفا کرده اما پاداشش جفا بوده است. در نهایت، از قدرت و محبت خود نسبت به محبوبش میگوید که حتی اگر بارها آسیب ببیند، هرگز از او جدا نمیشود. این شعر به طور کلی بیانگر حس عمیق عشق و وفاداری است.