نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۲ فضولی

فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

عاشقی رونق ز اطوار من حیران گرفت

عشق از فرهاد صورت یافت از من جان گرفت

تا در آرد نقش شیرین را بمهمانی درو

خانه ای در بیستون ، فرهادِ سرگردان گرفت

گر سر دعوی ندارد بهر خون کوهکن

بیستون را صورت شیرین چرا دامان گرفت

نیست لاله کوهکن انداخت سوی بیستون

سینه پر خون که از داغ دل سوزان گرفت

گرچه مشکل بود بر فرهاد کار بیستون

جان شیرین داد بر خود کار را آسان گرفت

دل بخون شد غرق با تیر تو از سوز درون

سوخت در تن آتشی از شعله در پیکان گرفت

دید سرگردانی سیاح صحرای امید

بهر آسایش فضولی دامن حرمان گرفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به عشق و دشواری‌های آن می‌پردازد و داستان فرهاد را روایت می‌کند که به خاطر عشقش به شیرین، در سختی‌ها و چالش‌های فراوانی قرار می‌گیرد. فرهاد به خاطر عشقش جانش را فدای مشکلات می‌کند و از بیستون، کوهی که نماد عشق اوست، سرگردان و پریشان است. در این میان، او همچنان در تلاش است تا بر درد و رنج‌های خود غلبه کند و عشقش را حفظ نماید. شعر به شدت به احساسات عمیق و تلاطم‌های عاطفی اشاره دارد و نشان‌دهندهٔ جان‌فشانی برای عشق واقعی است.