شمارهٔ ۱۰۷ فضولی
فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
هجوم سیل سرشکم ز دل اثر نگذاشت
ز من که آتشم این آب یک شرر نگذاشت
درون سینه من هر چه بود آتش عشق
همه بسوخت غمی چند بیشتر نگذاشت
جفا نگر که ز بهر تسلیم شب هجر
خیالی از تو مرا اشک در نظر نگذاشت
بحال دیده بگریم که بهر گریه او
حرارت دل من آب در جگر نگذاشت
غلام زخم خدنگ توام که خون دلم
برون بریخت بامید چشم تر نگذاشت
کجا روم که سرکشم بجز دیار فنا
ز بهر بودن من منزل دگر نگذاشت
هزار بار شدم مایل طریق ورع
مرا محبت خوبان سیمبر نگذاشت
هزار شکر که لطف ازل فضولی را
ز لذت الم عشق بی خبر نگذاشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساس عمیق درد و عشق میپردازد. شاعر از وضعیت خود در برابر عشق و جدایی میگوید و بیان میکند که درد درونش مانند سیل او را تحت تأثیر قرار داده و هیچ نشانی از آرامش یا راحتی برایش باقی نمانده است. عشق او همه چیز را سوزانده و او را از هرگونه امید و آرامش محروم کرده است. همچنین اشاره میکند که در دوران جدایی، هیچ خیالی از محبوبش نمیتواند او را تسلی دهد و او را در گریههایش تنها میگذارد. شاعر از زخمهایی که از عشق دیده و غمهایی که در دلش است، سخن میگوید و در نهایت، از عدم توانایی خود در فرار از این درد و عشق یاد میکند. این شعر از تجربه انسانی عمیق و پایداری در عشق و درد ناشی از آن حکایت میکند.