نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۱ فضولی

فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

ما را بلای عشق تو عمریست آشناست

از آشنا جدا شدن آشنا بلاست

برخاست از قد تو به هر گوشه فتنه‌ای

سروی ز باغ حسن بدین فتنه برنخاست

جان و دلم بسوخت جدایی جدا جدا

این است حال آن که ز جانان خود جداست

جان پیش تست ما به بلای تو زنده‌ایم

ای عمر مدتیست بلای تو جان ماست

کس نیست کز بلای بتانم دهد نجات

بس مشکل است دفع بلایی که از خداست

مستان جام عشق فتادند بی‌خبر

کس آگهی نیافت که این نشأه از کجاست

چون گشت عادت تو فضولی جفاکشی

تکلیف ترک کردن عادت تو را جفاست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این اشعار درباره درد عشق و جدایی صحبت می‌کند. او سال‌هاست با بلای عشق معشوق آشناست و می‌داند که جدا شدن از آشنایان مشکل است. او به زیبایی معشوق اشاره کرده و می‌گوید که جدایی جانش را می‌سوزاند. عشق و بلای معشوق، زندگی او را پر کرده و هیچ راه نجاتی از این بلای الهی وجود ندارد. همچنین، شاعر به حال و اوج شادی عاشقان اشاره می‌کند که بدون آگاهی در میان بلای عشق افتاده‌اند. در نهایت، اشاره می‌کند به عادت‌های معشوق که ترک آنها برای او دشوار است و این جفا را به عنوان بار سنگینی بر دوش خود احساس می‌کند.