نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۷ فضولی

فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

شب هجران خیالت شمع محنت خانهٔ من شد

دلم را صد چراغ از پرتو آن شمع روشن شد

نزاعی در میان جان و تن انداخت پیکانت

که تن آزرده از جان گشت و جان رنجیده از تن شد

بلای وامق و فرهاد و مجنون جمع شد در من

فلک را دانه چندی پریشان بود خرمن شد

نقاب افکنده از رخ آمد آن گل بی‌گل رویت

بهار طلعت او آفت گل‌های گلشن شد

سوی گلزار رفتم آتش گل بی‌گل رویت

چنانم سوخت کز خاکسترم گلزار گلخن شد

به پیکان تو طرح عاشقی انداختم در دل

اساس این بنای معتبر را بین که آهن شد

مگر عشقِ تو بست آیِن ، به شهرستانِ رسوایی

که صحن سینه‌ام با داغ‌های دل مزین شد

فضولی داشت چون شمع از تو امشب آتشی در دل

که بر امید راحت بارها راضی به مردن شد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد و رنج عشق سخن می‌گوید. شب‌های دوری معشوق باعث ناراحتی و آتش‌سوزی در دل او شده است. او به تضاد میان جان و تن اشاره می‌کند و اینکه این عشق به او عذاب می‌دهد. شاعر به مقایسه خود با شخصیت‌های عاشق ادبیات (وامق، فرهاد و مجنون) می‌پردازد و از زیبایی معشوق صحبت می‌کند که مانند گلی بدون گلبرگ است. در نهایت، او احساس می‌کند که عشقش او را به مرز جنون می‌کشاند و اگرچه دردی که در دلش دارد، او را به مرگ نزدیک می‌کند، اما همچنان به عشق ادامه می‌دهد.