نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۸ فضولی

فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

نه حبابست که پیدا ز سرشک ما شد

اشک را آبله از سیر بپا پیدا شد

عاشقانراست بلا سلسله قید حیات

بهمین واسطه مجنون حزین رسوا شد

بی نشان گشت دلم کز تو وفایی طلبید

چون نشان یابم ازو در طلب عنقا شد

بست بر پای من از اشک غمت سلسله

باز در عشق عجب سلسله بر پا شد

نشد از کامل او کام دل من حاصل

سر سودایی من در سر این رسوا شد

ز صبا گرد رهت یافت ولی قدر نکرد

دیده نرگس ازینست که نابینا شد

روزی افراخت فضولی علم رسوایی

که اسیر غم آن سرو سهی بالا شد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر درباره درد ناشی از عشق و غم به زبانی دل‌نشین سخن می‌گوید. او بیان می‌کند که اشک‌ها و غم‌هایش به نوعی مشخصه عشقش شده و این احساسات همچون زنجیر بر پایش بسته شده‌اند. عشق او نه تنها او را به سرگشتگی کشیده، بلکه او را به شکست در به دست آوردن دل محبوب نیز مشغول کرده است. شاعر به این نکته اشاره دارد که حتی در جستجوی نشانه‌ای از وفا، دلش دچار سردرگمی و بی‌نشانی شده است. در نهایت، با حسرت به گذشته و عشقش نگاه می‌کند و از بی‌توجهی معشوق سخن می‌گوید که باعث ناتوانی در برقراری ارتباط واقعی با او شده است. این شعر به نوعی تلخی و درد عشق را به تصویر می‌کشد.