شمارهٔ ۱۵۴ فضولی
فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
ای که گویی که دلت خون نشود چون نشود
چه دلست آنکه ز بیداد بتان خون نشود
رونق حسن تو هر چند که افزون گردد
عشقم آن نیست که از حسن تو افزون نشود
داری آن حسن که گر پیش تو آید لیلی
نتواند که ترا بیند و مجنون نشود
رای عقلست که دل گرد خطت گم گردد
حکم عشقست کزان دایره بیرون نشود
می نویسم خط خونابه بلوح رخ زرد
آه اگر گلرخ من واقف مضمون نشود
هر چه واقع شود از دور درو نیست ثبات
عاقل آن به که بهر واقعه محزون نشود
یار را هست بحال تو فضولی رحمی
هست امید که این حال دگرگون نشود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به درد و رنج دل خود از عشق و زیبایی معشوق اشاره میکند. او میگوید دلی که از بیداد عشق خونی نشود، چه دلی است. هرچقدر هم که زیبایی معشوق افزایش یابد، عشق او بیشتر از آن نمیشود. شاعر به توصیف حسن معشوق میپردازد و بیان میکند که حتی اگر لیلی در برابر زیبایی او قرار گیرد، نمیتواند چشم از او بردارد. او همچنین اشاره میکند که عقل در چنین حالتی گم میشود و عشق حکم میکند که دل از دایره عشق بیرون نرود. شاعر دلنوشتهای از عشق خود مینویسد و امید دارد وضعیت حالش تغییر نکند و ثباتی در احساسات باقی بماند.