شمارهٔ ۱۶۷ فضولی
فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
ز سروت سایه گر بر من اندوهگین افتد
به سر بردارم و نگذارم آن را بر زمین افتد
مرا بالای هم صد تیغ اگر بر سر زنی زان به
که کردی رنجه و از تندیت چین بر جبین افتد
ز صید مرغ دل هر سو مهیا می شود دامی
ترا هر گه گره بر گیسوان عنبرین افتد
دلم گم گشت و قدم شد دو تا در دست غم ماندم
بچاک سینه همچون خاتمی کز وی نگین افتد
مقابل داشت خود را عکس در آیینه با رویت
چه بی شرمیست این یارب ببند آهنین افتد
سواد دیده را مشگل توان برداشت از لعلش
ندارد راه رستن چون مگس در انگبین افتد
فضولی شوق آن بت را درون سینه جا کردی
نترسیدی که ناگه رخنهات در کار دین افتد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و اندوهی که بر او سایه افکنده سخن میگوید. او با شجاعت از خود دفاع میکند و نمیگذارد این اندوه به زمین بیفتد. شاعر به زیباییای که معشوقش دارد اشاره میکند و با وجود زخمها و رنجهایی که متحمل میشود، دلش هنوز برای معشوق تنگ میشود. او احساس گمگشتگی و ناراحتی میکند و میگوید که غم در دلش نشسته است. همچنین، شاعر به عکسی که در آینه میبیند و بی شرمی آن اشاره میکند و تأکید میکند که عشق و شوق به معشوق، او را در موقعیتی دشوار قرار داده است. در نهایت، او از نگرانیهایش دربارهٔ عشق و دین و تضادهایی که ممکن است ایجاد شود، میگوید.