شمارهٔ ۱۶۹ فضولی
فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دل که از نرگس او چشم نگاهی دارد
گر نیابد چه عجب بخت سیاهی دارد
جای آن هست که چشمم از همه عالم بندد
پاک چشمی که نظر بر رخ ماهی دارد
در ره عشق تو تا مرده نلافم ز وفا
بی طریقی نکنم عشق تو راهی دارد
چون نسوزد دل سودازده در آتش هجر
طلب وصل تو کردست و گناهی دارد
زنده آب حیات و دم عیسی سهل است
زنده آنست که او اشکی و آهی دارد
ملک دل نیست مناسب که بماند ویران
از چه معمور نباشد چو تو شاهی دارد
نیست بی درد غم و غصه فضولی نفسی
خسرو کشور عشق است سپاهی دارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به عشق و دلتنگی خود اشاره میکند. او میگوید که دلش از زیبایی محبوبش پر از امید و انتظار است و اگر نتواند به او نگاه کند، طبیعی است که بختش تاریک باشد. او آماده است تا تمام دنیا را برای عشق محبوبش فراموش کند و حتی در مسیر عشق، از مرگ هم نمیترسد. دلش همچنان در آتش جدایی میسوزد و این نشاندهنده شدت عشق اوست. شاعر بر این نکته تأکید میکند که زندگی واقعی به وجود آمدن احساسات و اشکهای عاشقانه است و کسی که عشق میورزد، نمیتواند بیاحساس بماند و همواره در جستجوی وصل است. در نهایت، او بیان میکند که دلش نمیتواند ویران بماند و عشق فرمانروایی برای زندگی اوست.