نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۷۴ فضولی

فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

تا مرا سودای شمع عارضت در سر نبود

سینه ام سوزان دلم صد پاره چشمم تر نبود

در گریبان دلم روزی که عشقت دست زد

هستیم را جز لباس نیستی در بر نبود

جان من روزی که شوق جوهر تیغ تو داشت

در جهان نام و نشان از جسم و از جوهر نبود

از ازل تنها مرا شد درد تنهایی نصیب

غالبا این درد را قابل کسی دیگر نبود

در جهان جز عاشقی کاری نکردم اختیار

چون کنم نسبت بمن کاری ازین بهتر نبود

هیچگه غمخانه ام را سیل خون نگشاد در

کز بلا صد خیل بهر دیدنم بر در نبود

پیش ازین حال فضولی را نمی دیدم خراب

در دل او غالبا درد و غم دلبر نبود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد و رنج عشق می‌گوید. او قبل از عاشق شدن، سینه‌اش آرام بود و غم و سوزی در دلش وجود نداشت. اما روزی که عشق به سراغش آمد، او را به شدت تحت تأثیر قرار داد و احساس کرد که هویت و وجودش تنها به عشق بستگی دارد. شاعر بیان می‌کند که درد تنهایی را از زمان‌های دور تجربه کرده و هیچ‌کس دیگر نمی‌تواند این درد را احساس کند. او فقط عاشق بوده و هیچ کار دیگری نکرده است. در نهایت، شاعر به این نتیجه می‌رسد که غم و درد ناشی از عشق برای او طبیعی شده و قبل از این وضعیت، غم و درد را در دل معشوق نمی‌دیده است.