شمارهٔ ۱۷۷ فضولی
فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
کار من در عاشقی جز با غم یاری نماند
گو برو عقل از سرم با او مرا کاری نماند
رفت مژگانم بسیل اشک از اطراف چشم
در ره خیل خیال گلرخان خاری نماند
عاشقان را تیغ بی صبری ز دام غم رهاند
جز دل زار گرفتارم گرفتاری نماند
خواهدم افکند ضعف از پا چنین کز سیل اشک
در فضای دهر بهر تکیه دیواری نماند
هر که بود از صحبت دلگیر من دامن کشید
همدمم در بزم غم جز ناله زاری نماند
با که بنمایم متاع خویش در بازار دهر
جوهر اسرار معنی را خریداری نماند
شد فضولی نقد عمرم صرف در ایام غم
بهر اظهار غم ایام غمخواری نماند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساسات عمیق یک عاشق است که به طور مداوم با غم و اندوه در ارتباط است. شاعر میگوید که در عشق، جز غم و اندوه یاری نداشته و عقل و تدبیرش نیز از این درد دور شده است. او احساس میکند که با هر قطره اشکی که میریزد، از وجود خود کاسته میشود و هیچ چیز جز دل زار و دردمندش برایش باقی نمانده است. شاعر از نبود همدمی در بزم غم و اندوهش شکایت میکند و مینالد که هیچ کس مایل به گوش دادن به دردهایش نیست. او در تلاش است تا احساسی عمیق را به دیگران نشان دهد، اما به نظر میرسد کسی برای فهمیدن و درک کردن وجود ندارد. در نهایت، شاعر میفهمد که عمرش در این روزهای غمگینی که میگذرد، به هدر رفته است.