شمارهٔ ۱۷ فضولی
فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
ساقیا می ده که حرفی ز آن دهان گویم ترا
تا نکردم مست کی راز نهان گویم ترا
بس که از حیرت بود هر لحظه ام حال دگر
حیرتی دارم که حال خود چه سان گویم ترا
کی توانم گفت حوری در لطافت یا ملک
هر چه نتوان دید چون باشد که آن گویم ترا
ساعتی بر چشمه چشمم نمی گیری قرار
زین روش می زیبد ار سرو روان گویم ترا
الفت جان را ثباتی نیست می ترسم ز هجر
جان من از دل نمی آید که جان گویم ترا
شمع من یاد تو تنها نیست دور از طعنه
می کنم ذکر بتان تا در میان گویم ترا
تا ز گردون نگذرد شبها فضولی ناله ات
سگ به از من گر سگ آن دلستان گویم ترا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به ساقی میگوید که نوشیدنیای به او بدهد تا بتواند احساسات درونیاش را بیان کند. او از حیرت و سردرگمی خودش میگوید و نمیداند چگونه میتواند زیباییها را توصیف کند. شاعر به زیبایی حوریها و ملائک اشاره میکند و در ادامه به عشقی اشاره دارد که ثبات و ماندگاری ندارد و او از جدایی میترسد. همچنین، او بیان میکند که یاد معشوقش همیشه با اوست و بدون توهین به دیگران، در تلاش است تا عشقش را در کلمات بیان کند. در نهایت، به نالههای بیپایانش اشاره میکند و میگوید حتی سگ هم بهتر از اوست اگر بتواند عشق او را توصیف کند.