شمارهٔ ۱۸۸ فضولی
فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
رنجیدم از دل خواهمش زلف ستمکاری برد
گردد هزاران پاره و هر پاره را تاری برد
تنها نه یار من همین با من ندارد یاری
یاری نمی بینم که او غم از دل یاری برد
خونی که در دل داشتم با خاک کویش ریختم
تا کی دل بی طاقتم هر جا رود باری برد
پیش چراغ ای شمع جولان مکن مپسند دل
هر دم ز بهر سایه ات رشکی ز دیواری برد
آن غمزه را رخصت مده کز عشوه سازی هر زمان
آزار شیدایی دهد آرام افکاری برد
بر خود خیال زیستن بسته دل بی خود ولی
مشکل که آن خونخواره جان از چون تو خونخواری برد
شادم فضولی زان که ره بردم به خاک کوی او
خوش آنکه شیدا بلبلی راهی به گلزاری برد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از دلتنگی و رنجش خود از محبوب سخن میگوید. او به تنهایی و بییار بودن خود اشاره میکند و میگوید که هیچ یاری نمیتواند غم او را التیام بخشد. در ادامه، شاعر از درد و خون دل خود میگوید که به خاک محبوب ریخته و میپرسد تا کی باید این درد را تحمّل کند. او به شمعی که در کنار چراغ است هشدار میدهد که نباید دل او را آزار دهد. همچنین، نگران است که زهر عشوههای محبوب، آرامش افکارش را مختل کند. شاعر در پایان با اشاره به شادی و فضولیاش در مورد محبوب، بیان میکند که خوشحال است که به کوی او راه یافته و امیدوار است که عشقش او را به سوی خوشی و زیبایی ببرد.