نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۸۹ فضولی

فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چو پاره پاره دل از دیده ترم افتد

هزار شعله آتش به بسترم افتد

نیاورم بنظر آفتاب را ز شرف

دمی که دیده بدان ماه پیکرم افتد

زند بدامن من آفتاب دست ز قدر

گهی که سایه آن سرو بر سرم افتد

خوشم بکنج غم و بی کسی که باشم من

که ره ببزم بتان سمنبرم افتد

بدست اخترم ای کاش برق آتش آه

رسد بچرخ شب غم در اخترم افتد

بیاد لعل تو آتش فتاد در جگرم

که آتشی بدل درد پرورم افتد

بهیچ باب فضولی قرار نیست مرا

مگر دمی که گذر سوی آن درم افتد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از احساس عمیق غم و درد ناشی از جدایی سخن می‌گوید. او به توصیف حالاتی می‌پردازد که در آن دلش پاره‌پاره و چشمانش پر از اشک است. شاعر از شعله‌های آتش که در بسترش شعله‌ور می‌شوند، می‌گوید و اشاره می‌کند که نمی‌تواند نور آفتاب را ببیند زیرا چهره محبوبش برایش درخشش بیشتری دارد. او با حسرت به حالتی می‌نگرد که در تنهایی و غم زندگی می‌کرده و در آنجا به یاد معشوقش می‌افتد. همچنین، او از درد درونی خود و آتش سوزان در قلبش به خاطر یاد محبوب صحبت می‌کند و در نهایت به این نکته اشاره می‌کند که هیچ آرامشی برایش وجود ندارد مگر زمانی که به آن در موردی خاص دسترسی پیدا کند.