نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۹۳ فضولی

فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

دل که سوزان بود خندان از رخ آن ماه شد

آنچنان کآتش گل از فیض خلیل الله شد

سینه تنگم دل خون گشته را در حبس داشت

زخم پیکانت ز بهر جستن او راه شد

در زنخدانت دلم از قید نام و ننگ رست

مخلص یوسف ز یاران مخالف خواه شد

داد رخت شادمانی را بسیلاب سرشک

تا دل محزونم از ذوق غمت آگاه شد

سوی من ره یافت هر محنت که ره گم کرده بود

تا شب تاریک من روشن ز برق آه شد

قد کشیدی دیده را تاب تماشایت نماند

خلعت نور نظر بر قامتت کوتاه شد

کعبه ملکست و ملت درگه پیر مغان

قدر دارد تا فضولی خاک این درگاه شد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشقی سوزان و عمیق است که شاعر در آن از احساسات خود نسبت به محبوبش می‌گوید. او از تغییرات روحی و احساسی ناشی از عشقش صحبت می‌کند، به طوری که دلش در آتش شوق می‌سوزد و در عین حال لبخند می‌زند. شاعر از زخم‌ها و دردهایی که عشق به او داده، می‌گوید و از نعمت دیدن محبوبش و شادی ناشی از آن خوشحال است. همچنین او به زیبایی و نور وجود معشوق اشاره می‌کند و به مقام بالای او در دل و زندگی‌اش می‌پردازد. در نهایت، شاعر فضای معنوی و عرفانی را توصیف می‌کند که وجود محبوبش در زندگی او ایجاد کرده است.