شمارهٔ ۲۰۲ فضولی
فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
می کشد زارم ببازی هر زمان طفلی دگر
کرد دل بازیچه طفلان مرا پیرانه سر
اشک می ریزم چو از طفلان مرا سنگی رسد
چون نهال بارور کز سنگ می ریزد ثمر
نورسان را تا بفرزندی گزیدم در جهان
رسم شد فرزند را مهری نباشد بر پدر
چشم من چون مردم بی مایه طفل اشک را
متصل می پرورد اما بصد خون جگر
گاه در دل می کند آن طفل گه در دیده جا
نیست او را ذره از آب و از آتش حذر
عالم از سیل سرشکم شد خراب اما چه سود
دلبرم طفلست و او را نیست از عالم خبر
عاریند از حسن روزافزون جوانان وین سبب
هست میل دل فضولی را به طفلان بیشتر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به احساس غم و درد خود از بازیهای بیرحمانهی کودکان و بیتوجهی آنها به بزرگترها اشاره میکند. او احساس میکند که دلش به بازیچهای در دست این کودکان بدل شده و در نتیجه، اشک میریزد. شاعر از بیرحمی روزگار و نداشتن محبت فرزندان نسبت به پدران گلهمند است و میگوید که حتی اگر دلش با زجر پرورش یابد، فرزندان هیچگونه توجهی به احساسات او ندارند. او همچنین به زوال عالم و غمهای ناشی از این وضعیت اشاره میکند و به این حقیقت میپردازد که جوانان امروز از زیباییهای زندگی بیبهرهاند و به همین دلیل بیشتر به سمت بازیهای کودکانه سوق پیدا میکنند.