شمارهٔ ۲۱ فضولی
فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
تحیر بست در شرح غم عشقت زبانم را
چه گویم بر تو چون ظاهر کنم راز نهانم را
به سوزِ دل ز وصلَت چاره ای جُستم ، ندانستم،
که آتش بیش خواهد سوخت از نزدیک جانم را
شدی غایب ز چشمم ، شد دلم صد پاره از غیرت،
کز آن ، هر پاره جایی می رود از پِی گمانم را
ز غیرت سوخت ای خورشید جانم رحم بر من کن
بهر خاکی میفکن سایه سرو روانم را
رقیبی را سگ خود خواند یارم جای آن باشد
که سوزد آتش این رشک مغز استخوانم را
ز ذوق درد و داغش می کند آگه ازانست این
که با جان حزین ربطیست جسم ناتوانم را
فضولی کی توانم رست در عالم ز رسوایی
مگر در تن کمال ضعف ره بندد فغانم را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از غم و درد عشق خود میگوید و بیان میکند که نتوانسته است رازهای نهان دلش را با کلمات بیان کند. او از سوز دل ناشی از عواطفش سخن میگوید و میفهمد که این احساس به دلیل نزدیکی به محبوبش بیشتر میسوزد. با غیبت محبوب، دلش از حس غیرت شکسته میشود و هر تکه آن به جایی میرود. او از محبوبش میخواهد که بر او رحم کند و سایهاش را از او دور نکند. او به عواطف پیچیدهاش و دردهای ناشی از عشق اشاره میکند و میگوید که نمیتواند در دنیای رسوایی آرامش یابد. شاعر با این سروده، عمق احساسات و رنجهای عاشقانهاش را به نمایش میگذارد.