شمارهٔ ۲۱۴ فضولی
فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نه من مقید آن سرو گلعذارم و بس
هوای او همه دارند من ندارم و بس
اگر چه ماه و شان زیر چرخ بسیارند
میانه همه آن مهوش است یارم و بس
ز قد و خال و خط و چهره نیست گریه من
خراب کرده آن چشم پر خمارم و بس
سواد مردم چشمم ببین خیال مکن
که هست داغ غمت در دل فکارم و بس
ز آفتاب رخش روشنست روز همه
همین من از غم او تیره روزگارم و بس
تو نیستی چو من ای شمع در غم رخ او
من اشکبارم و نالان نه اشکبارم و بس
فضولی از همه خلق گشته نومید
به لطف شاه ولایت امیدوارم و بس
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عشق و علاقه عمیق خود به یکی خاص اشاره میکند و میگوید که فقط به آن فرد دل بسته است. او به زیباییهای دیگران توجهی ندارد و تنها به یاد آن محبوب میباشد. شاعر اشاره میکند که غم و دلتنگیاش به خاطر آن چشمهای خاص است و این غم او را در زندگی تیرهرو کرده است. به رغم آنکه دیگران ممکن است از عشق ناامید شوند، شاعر همچنان به لطف و محبت محبوبش امیدوار است.