شمارهٔ ۲۳۵ فضولی
فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
باغ حسن از گل رخسار تو دارد رونق
کشور عشق بتیغ مژه ات یافت نسق
سالک راه ترا خون جگر زاد سفر
مصحف روی ترا پیر خرد طفل سبق
صفت حسن تو در صفحه ایام نیافت
چرخ هر چند درین نسخه بگرداند ورق
می برد راه بسر منزل وصل تو کسی
که بهر نیک و بدی نیست مقید مطلق
ژنگ رشک از نم خاکیست بر آیینه مهر
که برو از گل روی تو فتادست عرق
دل سرگشته ما بی تو شد آغشته بخون
چرخ را دوری خورشید دهد رنگ شفق
در ره عشق فضولی چه غم از کج نظران
می رسد راست روان را مدد از جانب حق
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، تصویر باغی زیبا به نام "باغ حسن" به وجود آمده که رونق آن از زیبایی معشوق نشأت میگیرد. معشوق در عشق به شکل یک بت و با چشمهایش سرنوشت عاشق را رقم میزند. سالک این مسیر با درد و رنج سفر کرده و به دنبال وصالی شیرین است که به راحتی به دست نمیآید. شاعر به زیباییهای معشوق اشاره میکند و میگوید که هیچکس نمیتواند وصف حسن او را به درستی بیان کند. او تاکید میکند که چرخ روزگار هرچقدر هم بچرخد، زیبایی معشوق تغییری نمیکند و در عوض، عاشقانی که با نیک و بد آشنایی ندارند، به سوی وصال میرسند. همچنین شعر به این نکته اشاره دارد که تلاطم دل عاشق در غیبت معشوق باعث آغشته شدن آن به خون و دلتنگی میشود. در نهایت، شاعر میگوید که در مسیر عشق نباید از نقد و نظر کسی غمگین شد، زیرا کمک الهی به راست روان خواهد رسید.