شمارهٔ ۲۵۶ فضولی
فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
نفسی نیست تمنای تو بیرون ز سرم
تو ز من بی خبری کی ز تو من بی خبرم
گرچه دوری ز نظر نیست ز هجرم گله
هر کجا می نگرم باز تویی در نظرم
فلک از آتش رخسار تو دورم افکند
چون نسوزد غم این هجر بسان شررم
اثر درد توام هست ز من تا اثریست
مرد این درد نیم کاش نماندی اثرم
غرضم بود فنا در ره عشقت صد شکر
که بسر منزل مقصود رساند این سفرم
غم دل خوردم و از سینه برونش کردم
چه توان کرد خطر داشت ز سوز جگرم
فارغ از من مگذر بر سر من نه قدمی
که براه تو من از خاک ره افتاده ترم
در خیالم همه آنست که میرم بوفات
بجفایم بکش ار هست خیال دگرم
آتش هجر فضولی جگرم را می سوخت
که برو آب نمی ریخت دمی چشم ترم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار به عمق عشق و دلتنگی خود از معشوق میپردازد. او از دوری معشوق گله میکند و میگوید که هر جا نگاه میکند، تصویر معشوق در ذهنش است. با بیان اینکه آتش عشق او را در درد و رنج فرو میسوزاند، از آثار این درد و جدایی میگوید. او با حسرت میگوید که کاش اثری از این درد نمیماند و به عشقش افتخار میکند که او را به هدفش رسانده است. شاعر از غم دل اشاره میکند و میگوید که چگونه این غم را از سینهاش بیرون کرده است. او از معشوق میخواهد که بر او نه قدمی بگذارد چرا که او در راه عشقاش از خاک نیز پایینتر است. در نهایت، او به آتش جدایی و رنجی که از فراق معشوق میکشد اشاره میکند و اینکه اشکهایش در خاموشی عشقش بر زمین نمیریزد.