نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۶۱ فضولی

فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

نه آنچنان شده محو خیال آن دهنم

که کس نشان ز وجودم دهد بجز سخنم

خیال موی میان بتان ضعیفم ساخت

چنانکه گشت گران بار روح بر بدم

بران سرم که کنم ترک جان و تن که ز درد

بتنگ آمده جانم بجان رسیده تنم

حجاب هستی من مانعست وصل ترا

شکایت از که کنم در میان رقیب منم

بخون دل شده ام غرقه تا جدا زان گل

چو لاله داغ دل آتش زده بپیرهنم

غریب ملک وجودم نمی دهد هرگز

بدل قرار اقامت توجه وطنم

ز لوح صورت حالم بخوان حکایت عشق

ز من مپرس که من بی خبر ز خویشتنم

طبیب چاره دردم مکن که دور از دوست

من آن نیم که بود آرزوی زیستنم

چو زلف یار فضولی خوشم که در ره عشق

شکستگیست شعارم فتادگیست فنم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر حاکی از عمیق‌ترین حالات عشق و دلدادگی است. شاعر به شدت از عشق و خیال محبوبش غرق در اندیشه و احساسات است تا حدی که وجود خود را فراموش کرده و تنها سخن‌گفتن از احساساتش برایش باقی مانده است. او به نوعی دردی را تجربه می‌کند که هم زندگی و هم جانش را تحت فشار گذاشته است. او با حس تنهایی و غریبی در دنیای خود مواجه است و اشاره می‌کند که حجاب هستی او را از وصال معشوق بازداشته است. شاعر به عشقش به مثابه یک بیماری نگاه می‌کند و از پزشک می‌خواهد که درمانش نکند، چرا که زندگی‌اش تنها در انتظار وصال محبوب معنا دارد. در نهایت، او نشان‌دهنده‌ی نقص و ضعف خود در راه عشق است و به نوعی زبان حال عاشقان را به تصویر می‌کشد.