شمارهٔ ۲۶۲ فضولی
فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
در هستی بقفل نیستی بر خود چنان بستم
که فرقی نیست پیش هر که هست از نیست تا هستم
به پیمانه شکستن داد صد پیمان مرا زاهد
شکستم صد چنان پیمان و این پیمانه نشکستم
گذشتی بر سرم نگذاشت حیرت دامنت گیرم
بغفلت رفت عمر و بر نیامد کاری از دستم
خرد هر دم ز زنجیر جنون می کرد منع من
بحمدالله شدم دیوانه وز قید خرد رستم
ترا دیدم نظر بر داشتم از جمله عالم
بریدم از همه پیوند خود تا با تو پیوستم
ز آهم سوخت همچون شمع هر کس همنشینم شد
دگر ننشست با من ساعتی با هر که بنشستم
فضولی سایه زان سرو قد بر من نمی افتد
ندارد بهره از سربلندی پایه پستم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان احساسات عمیق خود درباره هستی و عدم میپردازد. او اشاره میکند که در دنیای وجود، به نوعی به بند نیبودن گرفتار شده و تفاوتی بین وجود و عدم برایش احساس نمیشود. او از زاهدی که به او وعدهها داده، شکایت میکند که در عوض شکستن پیمانها، خودش نتوانسته هیچ کار مفیدی انجام دهد و عمرش به بیهودگی گذشته است. شاعر سپس به دیوانگی خود اشاره میکند که باعث شده از قید عقل رهایی یابد و به عشق و ارتباط با معشوقش بپردازد. او همچنین بیان میکند که از ارتباط با دیگران دچار سوختگی میشود و در نهایت میگوید که دیگران توانایی درک او و حالت خاصش را ندارند. در کل، شعر به تضاد بین هستی و عدم، عشق و دیوانگی میپردازد.