شمارهٔ ۲۷۲ فضولی
فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
بی خط سبزت شبی هر جا که منزل داشتم
تا سحر چون سبزه پا از رشک در گل داشتم
دوش شمعی بود همرازم که از روشن دلی
بود او را بر زبان من هر چه در دل داشتم
بود اسباب کمال رفعتم چون مه تمام
چون نباشد آفتابی در مقابل داشتم
بود صد فرهاد را بر صورت حالم حسد
در نظر تا نقش آن شیرین شمایل داشتم
بر من دیوانه تشویش خرد حکمی نداشت
سوری از سودا حصاری از سلاسل داشتم
آفرین ای زورق ساغر رهاندی از غمم
من درین دریا کجا امید ساحل داشتم
گر تهی دستم ز دین و دل فضولی دور نیست
عشق بربود از کف من آنچه حاصل داشتم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر توصیف حال و احوال شاعر است، که در آن به یاد عشق و احساسات خود میپردازد. شاعر از گذشتهای یاد میکند که به همراه خط سبز محبوبش و شعلهی شمعی روشن دل سپری کرده است. او حسرت و غم از دست رفتن عشق را احساس کرده و به مقایسه با دیگران، به ویژه فرهاد و مشکلاتشان میپردازد. شاعر به این نکته اشاره میکند که عشق او را از دسترسی به چیزهای دیگر محروم کرده و در عمق دریاهای غم و اندوه غرق شده است. در نهایت، شاعر از زیبایی عشق و تاثیر آن بر زندگیاش حرف میزند.