شمارهٔ ۲۷۴ فضولی
فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
آتشین رویی کز او چون شمع با چشم ترم
زنده خواهم شد پس از مردن گر آید بر سرم
سوختم ناصح مده پندم مبادا کز دمت
بر فروزد آتشی گر هست در خاکسترم
خار خاکستر شود ز آتش منم آن آتشی
کز جفا خاکسترم گشتست خار بسترم
مردم چشمم ز تاب مهر رخسارت گداخت
هست بیم صد بلا زین احتراق اخترم
بی رخش بر سوز من گر شمع خندد دور نیست
آتشی نادیده می سوزد تن غم پرورم
شعله است از چاکهای پهلوی من سر زده
یا منم پروانه بگرفتست آتش بر تنم
کفر می خوانند بی دردان فضولی عشق را
گر درین اهل ریا اسلام باشد کافرم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
نویسنده در این شعر به عشق و داغ دل خود اشاره میکند. او از آتش عشق صحبت میکند که مانند شمعی با اشک در چشمانش زندگیاش را روشن میکند. شاعر میگوید که حتی پس از مرگ نیز به عشقش زنده خواهد ماند. او از نصیحت دیگران بیزحمت یاد میکند و میگوید که درد و رنجی که به خاطر جدایی میکشد، از آتش درون او ناشی میشود. او به شدت تحت تأثیر عشق محبوبش است و نگران عواقب این احساسات است. در نهایت، او با تمسخر به کسانی که عشق را نادرست میدانند، میپردازد و خود را در میان اهل ریا و تظاهر میبیند.