شمارهٔ ۲۹۰ فضولی
فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
داغ عشق صنم لاله عذاری دارم
دل سودا زده جان فگاری دارم
بر دل ای خون جگر نم مرسان بهر خدا
که بدان لوح صفا نقش نگاری دارم
کارم اینست که در راه غمش سربازم
با بلای عجبی خوش سر کاری دارم
ز دلم برد غم سرو قدش صبر و قرار
روزگاریست نه صبری نه قراری دارم
من باو مایل و او مست می استغنا
او ز من فارغ و من شاد که یاری دارم
همچو بلبل شده ام واله گل رخساری
عجبی نیست اگر ناله زاری دارم
دورم از خاک در دوست فضولی چه عجب
که بر آیینه دل باز غباری دارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از داغ عشق و وابستگی به معشوق خود صحبت میکند. او میگوید که دلش پر از غم و دلتنگی است و در راه عشقش آماده هرگونه فداکاری است. عشق او به معشوق به حدی عمیق و شدید است که هیچگونه آرامش و صبری ندارد. شاعر حس میکند که معشوقش از او بیخبر و در دنیای دیگری است، در حالی که او همواره به او فکر میکند. در نهایت، او خود را مانند بلبل میداند که در فکر گل رخسار معشوقش ناله میزند و به دوری از او دچار غم و اندوه شده است.