نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۰۰ فضولی

فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

می روم زین شهر و در دل مهر ماهی می برم

کوه دردی با تن چون برگ کاهی می برم

از سر کویت سفر نوعیست از دیوانگی

این قدر من هم بکوی عقل راهی می برم

از ملامت چون رهم کز ناله هرجا می روم

بر گرفتاری خود با خود گواهی می برم

کی توانم بر زبان آورد نام دوریت

من که صد فیض از رخت در هر نگاهی می برم

گر برد ذوق وصالت از دل من دور نیست

این که رشکی از رقیبان تو گاهی می برم

دل ز بویت دیده از رویت سروری داشتند

می روم حالا پر از اشکی و آهی می برم

گر کنم میخانه را منزل فضولی دور نیست

چون کنم از بیم غم آنجا پناهی می برم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از احساس درد و دوری صحبت می‌کند. او می‌گوید که می‌رود و در دل خود مهر و محبت را می‌برَد، در حالی که بار سنگینی از درد را با خود دارد. سفر به کوی محبوبش برای او نماد دیوانگی است و از ملامت دیگران پروا ندارد. او به عشق و دوری از معشوقش اشاره می‌کند و می‌گوید که در هر نگاهی از او فیض می‌برد. همچنین، دلش از بوی محبوب پر شده و هرچه می‌کند پر از اشک و آه است. در انتها، او به میخانه به عنوان پناهگاهی برای فرار از غم و اندوه اشاره می‌کند.