نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۰۵ فضولی

فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

دارم هوس کز خون دل خاک درش را گل کنم

او را بهر رنگی که هست آگه ز حال دل کنم

خواهم ز خون من شود هر قطره جانی که من

یک‌یک دمِ خون ریختن پامال آن قاتل کنم

چون بهر صید آید برون خواهم شکار او شوم

خود را به او سازم فدا او را به خود مایل کنم

خوش آنکه چون آیی برون با ناله‌های زار خود

مشغول سازم خلق را وز دیدنت غافل کنم

با سایه گویم حال دل ناچار کز افغان من

منزل نمی‌سازد کسی جایی که من منزل کنم

گنج وفای گل‌رخان دارد طلسم نیستی

تا کی به امید وفا اندیشه باطل کنم

در عشق خوبان می‌کند ناصِح، فضولی منع من

جاهل‌تر از من نیست کس گر گوش بر جاهل کنم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از احساس عمیق و دردناک خود در عشق سخن می‌گوید. او آرزو دارد که از دل خود خون بریزد و با آن خاک عشق را به گل تبدیل کند. او می‌خواهد هر قطره از خونش جانی به جان معشوق ببخشد و خود را فدای او کند. همچنین، شاعر به دنبال جلب توجه معشوق است و می‌خواهد او را غافل از دیگران سازد. او احساس می‌کند که کس دیگری نمی‌تواند در جایی که او هست، سکنی گزید و در نهایت به ناامیدی از وفای معشوق اشاره دارد. شاعر همچنین به ناصحانی که او را از عشق منع می‌کنند، اعتراض می‌کند و می‌گوید که هیچ‌کس به اندازه او در عشق بی‌خبر و جاهل نیست.