شمارهٔ ۳۰۸ فضولی
فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
از او پرسید سرّ آن دهان را، من نمیدانم
خدا میداند این سر نهان را، من نمیدانم
به جان نظارهٔ او میکنم از دیده مستغنی
حیات من به درد اوست جان را من نمیدانم
رقیب از مهربانیهای آن بت میزند لافی
دروغست این مگر رسم بتان را من نمیدانم؟
چگونه شمع همرازم بود شبهای تنهایی
که گرد آرد زبانی آن زبان را من نمیدانم
مپرس ای همنشین آیین ارباب ریا از من
جمیع خلق میدانند آن را، من نمیدانم
مکن در ترک جام و میل تقوی عیب من ساقی
تو میدانی بد و نیک جهان را، من نمیدانم
فضولی گر همیخواهی که باشم با تو هممشرب
تو خود بنما ره کوی مغان را، من نمیدانم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان احساسات و ندانمکاریهای خود در برابر عشق و محبت میپردازد. او از عدم شناخت خودش از رازها و اسرار وجودی میگوید و به وضوح مینمایاند که بسیاری از مسایل عشق و زندگی را نمیداند. شاعر خود را در برابر زیبایی و محبت معشوق، ناتوان و نادان میبیند و به سادگی به این نکته اشاره میکند که بسیاری از موقعیتها و رفتارها در دنیا را به درستی درک نمیکند. همچنین، او از عیبهای خود و جهلش نسبت به کارهای دنیا میگوید و در پایان از رفیقش میخواهد که او را به جادهای هدایت کند که خود از آن بیخبر است.