شمارهٔ ۳۱ فضولی
فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
گر سر کویت شود مدفن پس از مردن مرا
کی عذاب قبر پیش آید دران مدفن مرا
چند باشم در جدل با خود ز غم ساقی بیار
شیشه می تا رهاند ساعتی از من مرا
دوست چون می خواهدم رسوا ندارم چاره ای
می شوم رسوا چه باک از طعنه دشمن مرا
ز آتش دل چون نمی سوزد روان گویا که هست
استخوانهای بدن فانوس وش زاهن مرا
کام من معنیست نی صورت ز یوسف طلعتان
من نه یعقوبم چه ذوق از بوی پیراهن مرا
خنده دارند بی پروا ز آسیب خزان
چون نیاید گریه بر گلهای این گلشن مرا
رفت جان از تن برون تن شد فضولی خاک ره
عشق او شد آفت جان و بلای تن مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر بیان میکند که اگر بعد از مرگش در محل محبوبش دفن شود، عذاب قبر برای او معنایی نخواهد داشت. او از جدل با خودش بر سر غم عشق و ساقی سخن میگوید و امیدوار است که شراب بتواند او را برای ساعتی از دردش آزاد کند. وی به این موضوع اشاره دارد که وقتی عاشق دوستش میشود، هیچ چارهای جز پذیرش رسوایی ندارد و از طعنههای دشمن نمیترسد. شاعری دارای دل آتشین است و به این معنا اشاره میکند که عشقش آزاررسان و دردآور است. او همچنین به این موضوع میپردازد که عشق او باعث جدایی روح و جسمش شده و میگوید که هر چند در ظاهر خندان به نظر میرسند، اما در باطن از درد فراق گلهای گلشن نگرانند. در نهایت، او خاطرنشان میکند که عشقش بلای جان و آفتی برای وجودش شده است.